سکوتي بر طاقچه ي قلبم سايه افکنده
دلم براي کسي تنگ است
توي بارون راه نرفتي تا بفهمي من چي ميگم
تمام روزها،روي تنهايي ام راه مي روم،به همه جا نگاه مي كنم.خورشيد از لاي پنجره نمي تابد به اتاق.و پروانه پريدن را لاي كتاب جا گذاشته است.اي كاش مي توانستم آبي آسمان را بياورم.اي كاش دوستم مي داشتي
هنگامي كه چشمانت با آغاز من طلوع كرد را فراموش نمي كنم،چشماني كه غروب با ديگري را نداشت.با من بمان تا در سراچه ذهنم برايت قصري بسازم ،قصري با گلهاي شب بو و مريم،قصري كه هرروز صبح با نداي عشق عطر آگين شود،قصري كه با پاك ترين عشق ها هر روز غبار روبي مي شود.با من بمان تا خاطرات را با عشق تجربه كنيم
عشق شكوفه هايي است كه در سپيده دم ميشكفد.آوايي است كه در شبي مهتابي از گلوي فرشته اي بيرون مي آيد و چشمه ايي است كه براي نخستين بار از دل سنگي مي جوشد
عشق كلبه متروكي است در پناه چناري كهنسال كه بامدادي زيبا و شامگاهي غم انگيز دارد
عشق چراغ اميد همه ره گم كردگان سرگردان بيابان زندگي است
عشق گاهي فانوسي است در يك قصر و آفتابي است در يك كلبه
عشق نام فرشته مهرباني است كه من هرگز نخواهمش ديد ، ليكن مي دانم كه دست مرا از نخستين روز تولد در دست خويش گرفته و مرا در جاده هاي دور و دراز زندگي براه مي برد